تبت از نیمه های نیمه شب، لبریز بادا عشق!

لبت از جرعه های گریه، سکر انگیز بادا عشق!

 

تو، مولانا تر از ما در کدام اقلیم خواهی یافت؟

قمار آلوده! شمست کو؟ که بی تبریز بادا عشق!

 

در این دریای پرساحل، که هر پایان، شروعی داشت

من آن شطاح مواجم که دست آویز بادا عشق!

 

چه می گویی که در راهت، غلط بسیار افتاده ست؟

که می دانم و می گویم: که بی پرهیز بادا عشق!

 

بهار جلوه! از پژمردگی شرمت نمی آید؟

زمستان  رفت و تابستان که بی پاییز بادا عشق!

 

 بنفشم، سرمه ام، نازک تراز نیلوفر طبعم

کم از خوش رنگی خویشم، که رنگ آمیزبادا عشق!

 

هزاران آفرین بر ناوکت ای کج زن رندان!

که در مقصوره ی تیر تو رستاخیز بادا عشق!

 

من، اسماعیل حلاجم تو ، عیسی خار آن تاجی

خدنگی، خنجری، خاجی! هلا خون ریز بادا عشق!

 

اگر من شیخ اشراقم  بگو عین القضاتم  کو؟
که جلادش، صلاح الدین تر ازچنگیز بادا عشق!

 

سرم گرم است و از معراج مردان  با تو می گویم

صدایت بر گلوی دار، حلق آویز بادا عشق!

 

شهادت، سرّ شیرینی است، فرهاد تو می داند

نمی شاید بگویم ها.....که  رعب انگیز بادا عشق!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 اردیبهشت1389ساعت 3:49  توسط حمید |